داستان کوتاه مرد کر و عیادت او از همسایه بیمارش از سری داستان های مثنوی
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/09/04
من می گويم: حالت چطور است؟ او مثلا خواهد گفت : خوبم شكر خدا بهترم. من نیز می گویم : خدا را شكر . حال چه خورده ای؟ او خواهد گفت : شوربا، يا سوپ يا دارو.
آن کری را گفت افزون مایهای
که ترا رنجور شد همسایهای
گفت با خود کر که با گوش گران
من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم
او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا
او بگوید شربتی یا ماش با
کر با خود گفت من می گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم. من می گويم: قدم او مبارك است. همه بيماران را درمان می كند. ما او را می شناسيم. طبيب توانایی است . كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كر د. به عيادت همسايه رفت .
كنار بستر بیمار نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت : از درد می ميرم. كر گفت : خدا را شكر، مريض بسيار بدحال شد . كر گفت : چه می خوری؟ بيمار گفت : زهر كشنده، كر گفت : نوش جان باد . بيمار عصبانی شد. كر پرسيد پزشكت كيست . بيمار گفت : عزراييل. كر گفت : قدم او مبارك است.
گفت چونی گفت مردم گفت شکر
شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست
کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر
گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او
که همی آید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل می آید برو
گفت پایش بس مبارک شاد شو
حال بيمار خراب شد، كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبی از مريض به عمل آورده است . بيمار ناله می كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستی آن ها پايان يافت.