داستان مصلحت وجود شیطان
خواندنی › داستان و حکایات
- 98/01/02
خطاب رسید: اگر نباشد کارهای مردم معوق و معطل می ماند.
عرض کرد: خدایا من میل دارم این ملعون را چند روزی حبس کنم. خطاب شد: بسم الله، او را بگیر. فرستاد او را آوردند غل و زنجیر کرد و حبس نمود. حضرت سلیمان علیه السلام هم زنبیل بافی می کرد و از دست رنج خود نان می خورد، روزی یک زنبیل درست می کرد، زنبیل را می داد که ببرند در بازار بفروشند و می رفت قدری آرد جو می گرفت و می پخت، میل می فرمود و حال آنکه در خبر است که هر روز چهار هزار شتر و پنج هزار گاو و شش هزار گوسفند در آشپزخانه حضرت طبخ می شد. با وجود این خودش زنبیل بافی می کرد و نان می خورد.
فردا حضرت سلیمان فرستاد زنبیل را بردند بازار بفروشند، دیدند بازارها بسته، خبر آوردند بازار بسته.
فرمود: چه شده؟ گفتند: نمی دانیم.
زنبیل ماند و فروش نرفت و آن شب حضرت سلیمان با آب افطار کرد. فردا فرستاد زنبیل را در بازار بفروشند باز خبر آوردند بازارها بسته است، مردم رفته اند در قبرستان ها مشغول گریه و زاری هستند و تهیه سفر آخرت می بینند. حضرت سلیمان عرض کرد: خدایا چه کیفیت است؟ مردم چرا دل به کاسبی نمی دهند؟
خطاب شد: ای سلیمان تو دلال بازار را گرفته ای، حبس کرده ای. نگفتم مصلحت نیست شیطان را حبس کنی .
حضرت سلیمان فرستاد و شیطان را رها کردند، فردا که شد مردم صبح زود رفتند دکان ها را باز کردند و مشغول کار و کسب شدند. پس اگر شیطان نباشد امورات دنیا نظم نمی گیرد.
چنان که گفته اند:
اگر نیک و بدی دیدی مزن دم - که هم ابلیس می باید هم آدم