شعر و داستان زیبای تشنه و صدای آب از سری داستان ها و اشعار مثنوی معنوی
خواندنی › شعر و ادبیات
- 97/09/12
شعر و داستان تشنه و صدای آب
در باغی چشمهای بود و ديوارهای بلند گرداگرد آن باغ, تشنهای دردمند, بالای ديوار با حسرت به آب نگاه می كرد. ناگهان , خشتی از ديوار كند و در چشمه افكند. صدای آب, مثل صدای يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد كه تند تند خشتها را می كند و در آب می افكند
بر لب جو بوده دیواری بلند
بر سر دیوار تشنهٔ دردمند
مانعش از آب آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود
ناگهان انداخت او خشتی در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب یار شیرین لذیذ
مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ
از صفای بانگ آب آن ممتحن
گشت خشتانداز از آنجا خشتکن
آب فرياد زد: های، چرا خشت می زنی؟ از اين خشت زدن بر من چه فايدهای می بری؟ تشنه گفت: ای آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صدای آب برای تشنه مثل شنيدن صدای موسيقی رباب است. نوای آن حيات بخش است, مرده را زنده می كند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می آورد. صدای آب مثل هديه برای فقير است. پيام آزادی برای زندانی است، بوی خداست كه از يمن به محمد رسيد، بوی يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهن يوسف به پدرش يعقوب می رسيد.
فايده دوم اينكه: من هر خشتی كه بركنم به آب شيرين نزديكتر می شوم, ديوار كوتاهتر می شود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتی از غرور خود بكنی ديوار غرور تو كوتاهتر می شود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر می شوی. هر كه تشنه تر باشد تندتر خشتها را می كند. هر كه آواز آب را عاشق تر باشد. خشتهای بزرگتری برمی دارد
آب میزد بانگ یعنی هی ترا
فایده چه زین زدن خشتی مرا
تشنه گفت آبا مرا دو فایدهست
من ازین صنعت ندارم هیچ دست
فایده اول سماع بانگ آب
کو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافیل شد
مرده را زین زندگی تحویل شد
یا چو بانگ رعد ایام بهار
باغ مییابد ازو چندین نگار
یا چو بر درویش ایام زکات
یا چو بر محبوس پیغام نجات
چون دم رحمان بود کان از یمن
میرسد سوی محمد بی دهن
یا چو بوی احمد مرسل بود
کان به عاصی در شفاعت میرسد
یا چو بوی یوسف خوب لطیف
میزند بر جان یعقوب نحیف
فایده دیگر که هر خشتی کزین
بر کنم آیم سوی ماء معین
کز کمی خشت دیوار بلند
پستتر گردد بهر دفعه که کند
پستی دیوار قربی میشود
فصل او درمان وصلی میبود
سجده آمد کندن خشت لزب
موجب قربی که واسجد واقترب
تا که این دیوار عالیگردنست
مانع این سر فرود آوردنست
سجده نتوان کرد بر آب حیات
تا نیابم زین تن خاکی نجات
بر سر دیوار هر کو تشنهتر
زودتر بر میکند خشت و مدر
هر که عاشقتر بود بر بانگ آب
او کلوخ زفت تر کند از حجاب