داستان کوتاه صوفی و خرش از مثنوی معنوی
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/08/30
از هزاران تن يكی تن صوفی اند // باقيان در دولت او می زيند
مطرب آهنگ سنگينی آغاز كرد و می خواند . رقص آغاز شد .آنان می خواندند: خر برفت و خر برفت و خر برفت.
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی كردند . دست افشاندند و پای كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آن ها ترانه خر برفت را با شور می خواند. هنگام صبح همه خداحافظی كردند و رفتند صوفی بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد . اما خر در طويله نبود با خود گفت : حتما خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد . خادم آمد ولی خر نبود، صوفی پرسيد: خر من كجاست؟ من خرم را به تو سپردم و آن را از تو می خواهم.
خادم گفت : صوفيان گرسنه حمله كردند، من از ترس جان تسليم شدم، آن ها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه ها رها كردی . صوفی گفت : چرا به من خبر ندادی؟
حالا آن ها همه رفته اند من از چه كسی شكايت كنم؟ خرم را خورده اند و رفته اند!
خادم گفت : به خدا قسم، چند بار آمدم تو را خبر كنم . ديدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می خواندی خر برفت و خر برفت، خودت خبر داشتی و می دانستی، من چه بگويم؟
صوفی گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا، مرا هم خوش می آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد // ای دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفی از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.