داستان کوتاه و خواندنی مجسمه هیتلر

خواندنیداستان و حکایات

- 97/11/04
داستان کوتاه و خواندنی مجسمه هیتلریک کمونیست مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد.هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد یک مجسمه دید از او پرسید: این چیه؟
مرد گفت: شکل سوالت اشتباهه آقا؟
بپرس این کیه، این مجسمه هیتلر مرد بزرگ آلمان است که توی تمام کشور عدالت و دموکراسی برقرار کرد. من هم برای بزرگداشت این شخص مجسمه اش همیشه همراهمه… مامور گمرک گفت درسته آقا، بفرمایید.
در فرودگاه روسیه مامور گمرک هنگام تفتیش مجسمه را دید و از کمونیست پرسید: این چیه؟ مرد گفت: بگو این کیه؟ گفت این مجسمه مرد منفور و دیوانه ای است که مرا مجبور کرد از آلمان برم بیرون. مجسمه اش همیشه همرام هست که تف و لعنتش کنم.
مامور گمرک گفت: بله درسته آقا، بفرمایید
چند روز بعد که کمونیست توی خونه اش رفت.همه فامیل را دعوت کرد. پسر برادرش مجسمه را روی طاقچه دید وپرسید: این کیه؟
مرد گفت پسرم سوالت اشتباهه. بپرس این چیه؟
این ده کیلوگرم طلای 24 عیاره که بدون عوارض گمرکی از آلمان به اینجا آوردم!!
سیاست یعنی همین:
«سیاست یعنی اینکه یک حرف را به مردم به صورتهای مختلف بیان کنی»
advertising