داستان کوتاه نذر پادشاه
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/11/01
شاه گفت: این چه حرفی است که می زنی، طبق اطاعی که دارم چهارصد زاهد و پارسا در کشور وجود دارد.
غلام هوشیار گفت: اعلیحضرتا! آنکه پارسا است، پول ما را نمی پذیرد، و آن کس که می پذیرد پارسا نیست.
شاه خندید و به همنشینانش گفت: به همان اندازه که من به پارسایان حق پرست ارادت دارم، این غلام گستاخ با آنها دشمنی دارد، ولی حق با غلام است.
که آن کس که در بند پول است زاهد نیست.
زاهد که درم گرفت و دینار // زاهدتر از او یکی به دست آر