داستان ایاز غلام شاه محمود غزنوی
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/08/03
نیمه شب، سی نفر با مشعل های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغگو می شدند.وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنج ها کجاست؟ آن ها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب می شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می کند تا به مقام خود مغرور نشود و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.