شعر زیبای باغ آیینه از شاعر معاصر احمد شاملو
خواندنی › شعر و ادبیات
- 97/12/01
شعر باغ آیینه
چراغی به دستم چراغی در برابرم.
من به جنگ سیاهی میروم.
گهوارههای خستگی
از کشاکش رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
فریادهای عاصی آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
در بطن بیقرار ابر
نطفه میبندد.
و درد خاموشوار تاک ــ
هنگامی که غورهی خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچپیچ جوانه میزند.
فریاد من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترین شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام
تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای.
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصلهی دو مرگ
در تهی میان دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتماد تو بدینگونه است!]
شادی تو بیرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست
من
برمیخیزم!
چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل میزنم.
آینهیی برابر آینهات میگذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.