داستان کوتاه راز درخت جاودانگی از مثنوی مولوی
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/08/28
فرستاده شاه گفت: پادشاه مرا انتخاب کرد تا درخت کم یابی را پیدا کنم که میوه آن آب حیات است و جاودانگی می بخشد. سال ها جستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد. شیخ خندید و گفت: ای مرد پاک دل، آن درخت، درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجیب و گسترده دانش, آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی, آن معنای بزرگ یا همان علم نام های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دریا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. کمترین اثر آن عمر جاوادنه است.
علم و معرفت یک چیز است. یک فرد است، با نام ها و نشانه های بسیار. مانند پدر تو, که نام های زیاد دارد: برای تو پدر است, برای پدرش، پسر است, برای یکی دشمن است، برای یکی دوست است، صدها اثر و نام دارد ولی یک شخص است. هر که به نام و اثر نظر داشته باشد، مثل تو ناامید میماند و همیشه در جدایی و پراکندگی خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفته ای نه راز درخت را. نام را رها کن به کیفیت و معنی و صفات بنگر تا به ذات حقیقت برسی. همه اختلاف ها و نزاع ها از نام آغاز می شود.