گوشه ای از خاطرات ستارخان در هنگام محاصره آذربایجان

خواندنیداستان و حکایات

- 97/11/10
گوشه ای از خاطرات ستارخان در هنگام محاصره آذربایجاندر خاطرات ستارخان آمده که:
من هیچ گاه گریه نمیکنم چون اگر اشک می ریختم آذربایجان شکست می خوردو اگر آذربایجان شکست می خورد ایران زمین می خورد …اما در مشروطه دو بار آن هم در یک شب اشک ریختم …
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم بدون غذا ، بدون لباس. از قرار گاه بیرون آمدم . چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش . دیدم که بچه از بغل مادرش پایین آمد و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف ، علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن ، با خودم گفتم آلان مادر اون بچه به من فحش میدهد و می گوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته، اما مادر کودک به طرف فرزندش رفت و بچه را بغل کرد و گفت :
عیبی نداره فرزندم ، خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم.
آنجا بود که اشکم در آمد…
با خودم گفتم باید امشب حمله کنیم ، رفتم و به سربازانم گفتم باید امشب حمله کنیم ، یک سردار میخواهم که برود و به باقرخان خبر بدهد که بعد از نماز صبح حمله میکنیم . اما بدانید هر کس برود امیدی برای زنده ماندنش نیست…
یکی بلند شد و گفت : من می روم !گفتم نه تو زن وبچه داری . یکی دیگر بلند شد گفتم نه تو مادرت تنها می ماند …. یک نفر بلند شد گفت: من میروم چون من نه زن و بچه دارم نه پدرو مادر …گفتم باشه .. صبح یک اسب بهش دادم و رفت…
آن سردار جوان رفته بود و خبر داده بود و وقت برگشتن از پشت با تیر زده بودنش . خودش را به زور رسانده بود به قرارگاه ، به طبیب گفتم این از سربازهای خوبه منه ، سعی کن حتما او را معالجه کنی.
طبیب چند دقیقه بعد با گریه از چادر آمد بیرون و گفت :سردار !! تو چطور سرداری هستی که هنوز نفهمیدی سربازت زن است یا مرد …؟!!!
آنجا بود که فهمیدم آن زن موهایش راکوتاه کرده بود و آمده بود در میدان و وقتی طبیب می خواست معالجه اش کند به خاطر این که بدنش را لخت نبیند نگذاشته بود پیرهنش را در بیاورد …
دوباره اشکم ریخت…
advertising