داستان فرمانروای مورچگان و حضرت سلیمان در سوره نمل از سری داستان های قرآنی

خواندنیداستان و حکایات

- 97/09/15
داستان فرمانروای مورچگان و حضرت سلیمان در سوره نمل از سری داستان های قرآنیدر قرآن سوره ای داریم به نام نمل که سبب نام گذارى آن، همان ذکر داستان مورچه و سلیمان است که خداى تعالى ضمن چند آیه، داستان را نقل فرموده است:
سلیمان در حالی که روی تخت مخصوص نشسته بود با سپاه خود حرکت کرد. به محلی رسیدند که مورچه ها در آنجا دارای تشکیلات بسیار عظیمی بودند. فرمانده ی مورچه ها به نام (ادجا) فرمان داد: وقتی تخت سلیمان پیدا شد تمام مورچه ها بگریزند. باد فرمان رئیس مورچه ها را به گوش سلیمان رساند، سلیمان خندید و از خداوند خواست با مورچه ها حرف بزند به باد گفت: که تختش را فرود بیاورد و فرمانده ی مورچه ها را احضار کرد و گفت: چرا به مورچه ها گفتی فرار کنند مگر از سپاه من چه دیدی؟
مورچه گفت: ای پیغمبر خدا بر من خشمگین مشو تو پادشاهی من نیز پادشاهم و فرمانده ی مورچه ها هستم.
خداوند چهار طبقه زمین به من داده و در هر طبقه چهل سرهنگ زیر دست من هستند و هر سرهنگی چهار هزار مورچه دارد اگر خداوند بخواهد بزرگترین دشمن را هم هلاک می کنیم.
سلیمان باز پرسید: چرا گفتی فرار کنند؟
مورچه: این زمین زر دارد و آدمی به زر حریص است ترسیدم این زمین را بکنند و زیر و رو کنند و به سپاه من رنج فراوان برسد.سلیمان پرسید: این دانش را از کجا کسب کردی؟
مورچه: ای سلیمان تو فکر می کنی تنها خودت علم داری، خداوند همه ی عقل و دانش را به یک کس ندهد.
سلیمان: می خواهی به تو علومی یاد بدهم که بدانی ما دانشمندیم.
مورچه: من از تو سوالی می کنم.
سلیمان: هرچه می خواهی بپرس.
مورچه: ای سلیمان از خدا چه خواستی؟
سلیمان: مُلکی که هیچ کس نداشته باشد.
مورچه : از این سخن تو بوی حسد می آید و پیغمبران سخن حسد آمیز نمی گویند. چه می شد اگر کس دیگری مانند تو پادشاهی می داشت؟
سلیمان از سخن او به خشم آمد.
مورچه: آری، سخن حق تلخ است چرا عصبانی می شوی، دیگر چه خواسته ای از خدا؟
سلیمان: اینکه باد به فرمان من باشد تا تخت مرا ببرد و بیاورد.
مورچه: می دانی خدا با اجابت دعای تو چه چیز را به تو داده است؟
سلیمان: تو بگو.
مورچه: برای آن که باد خبر مرگ تو را به تو برساند.
سلیمان: به گریه افتاد و گفت راست می گویی؟
مورچه: تو با این تقاضای اندک چیزی خواستی که اگر صبر و تحمل می کردی فرشته ها را به فرمان تو درمی آورد. چنانچه در آخرالزمان محمد خاتم آنچه برای تو مهم است برایش مهم نیست و خداوند فرشتگان را به فرمان او امرمی کند.
سلیمان: دوباره گریست و گفت تو حکیمی مرا پند بده.
مورچه: ای سلیمان خداوند هرکه را سلطنت دهد باید با رعیت مهربان باشد آیا تو هر شب از حال رعیت باخبری؟
سلیمان: نه.
مورچه: من هر روز و شب میان قوم خود می گردم تا اگر رنجی رسیده باشد خودم برطرف کنم و هر شب نخوابم تا همه را بررسی کنم.
سلیمان: تعجب کرد و از آن مورچه پند گرفت، سلیمان خواست برود.
مورچه: روا نباشد بروی و من از تو پذیرایی نکنم با آن چه که خدا به ما ارزانی فرموده است.
سلیمان قبول کرد و مورچه پای ملخی نزد سلیمان آورد.
سلیمان خندید و گفت: مرا با این سپاه بسیارم با این ملخ پذیرایی می کنی؟
مورچه: بله، تو را با این سپاه بزرگت با این ملخ پذیرایی می کنم.
سلیمان: با تمام سپاهش از آن خوردند و سیر شدند و ران ملخ همچنان باقی ماند.
سلیمان سجده شکر کرد و گفت: پروردگارا می دانم که بنده ی ضعیفی هستم و برگشت به قصر خود و چهل شبانه روز به عبادت پرداخت و خدا را شکر کرد.
advertising