داستان زیبای طوطی و بازرگان از مثنوی معنوی
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/09/01
عالمی را یک سخن ویران کند // روبهان مرده را شیران کند
بازرگان تجارت خود را با دردمندی تمام کرد و به شهر خود بازگشت، و برای هر یک از دوستان و خدمتکاران خود یک سوغات آورد. طوطی گفت: ارمغان من کو؟ آیا پیام مرا رساندی؟ طوطیان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پیام رساندن پشیمانم. دیگر چیزی نخواهم گفت. چرا من نادان چنان کاری کردم دیگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطی گفت: چرا پیشمان شدی؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا ناراحتی؟ بازرگان چیزی نمیگفت. طوطی اصرار کرد، بازرگان گفت: وقتی پیام تو را به طوطیان گفتم, یکی از آن ها از درد تو آگاه بود لرزید و از درخت افتاد و مرد. من پشیمان شدم که چرا گفتم؟ اما پشیمانی سودی نداشت سخنی که از زبان بیرون جست مثل تیری است که از کمان رها شده و برنمیگردد. طوطی چون سخن بازرگان را شنید، لرزید و افتاد و مرد. بازرگان فریاد زد و کلاهش را بر زمین کوبید، از ناراحتی لباس خود را پاره کرد، گفت: ای مرغ شیرین، زبان من چرا چنین شدی؟ ای دریغا مرغ خوش سخن من مرد. ای زبان تو مایه زیان و بیچارگی من هستی.
ای زبان هم آتشی هم خرمنی // چند این آتش در این خرمن زنی؟
ای زبان هم گنج بیپایان تویی // ای زبان هم رنج بی درمان تویی
بازرگان در غم طوطی ناله کرد، طوطی را از قفس در آورد و بیرون انداخت, ناگهان طوطی به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندی نشست. بازرگان حیران ماند و گفت: ای مرغ زیبا، مرا از رمز این کار آگاه کن. آن طوطی هند به تو چه آموخت، که چنین مرا بیچاره کرد. طوطی گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت تو را به خاطر شیرین زبانی ات در قفس کرده اند , برای رهایی باید ترک صفات کنی، باید فنا شوی. باید هیچ شوی تا رها شوی. اگر دانه باشی مرغ ها تو را می خورند. اگر غنچه باشی کودکان تو را می چینند. هر کس زیبایی و هنر خود را نمایش دهد، صد حادثه بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر می زنند. دشمنان حسد و حیله می ورزند. طوطی از بالای درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظی کرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقیقت را به من نشان دادی من هم به راه تو می روم. جان من از طوطی کمتر نیست. برای رهایی جان باید همه چیز را ترک کرد.