حکایت اعتراض به عابد بی خبر از عشق از گلستان سعدی
خواندنی › داستان و حکایات
- 97/08/06
در مسیر راه، عابد خشک دل با ما همراه شد. چنین حالتی عرفانی را نمی پسندید و چون از سوز دل آن جوانان شوریده بی خبر بود، روش آنها را تخطئه می نمود. به همین ترتیب حرکت می کردیم تا به منزلگاه منسوب به بنی هلال رسیدیم و در آنجا کودکی سیاه چهره از نسل عرب به پیش آمد و آن چنان آواز گیرا خواند که کشش آواز او پرنده هوا را فرود آورد. شتر عابد به رقص در آمد، به طوری که عابد را بر زمین افکند و دیوانه وار سر به بیابان نهاد.
به عابد گفتم: ای عابد پیر، دیدی که سروش دلنشین در حیوان این گونه اثر کرد، ولی تو همچنان بی تفاوت هستی .
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمی کز عشق بی خبری
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری